موضوع: داستان
شنبه دوازدهم خرداد 1386 21:53
تیر برق
نویسنده : ...
در کوچه ای زندگی میکنیم که از قضا ما اولین خانه در آن کوچه هستیم یعنی جایی که نمیدانم بگویم از بخت بد یا خوب , تیر چراغ برقی درست کنار در خانه ما علم شده.
دیشب همینطور که توی افکار خودم غوطه ور بودم و برحسب تجربه و عادت مسیر کوچه و خیابان تا منزل را شلنگ و تخته میکردم ناگهان خودم را جلوی در خونه دیدم !
هوای خیلی خوبی بود . چراغی که بالای تیربرق بود مثل همیشه کورمال کورمال جلوی خونه را روشن کرده بود . بارون ریز و تندی هم میبارید .از همون بارون هایی که آدم را به حوس میندازه زیرش بایسته و اجازه بده که دونه های ریز بارون صورتش را نوازش بده . جلوی در سرم را بالا گرفتم و نگاهم را انداختم به چراغی که بالای تیر برق بود . منظره جالبی بود .ذرات نور به همراه قطرات ریز بارون بود که روی صورتم میبارید انگار هر دوشون داشتند با ولع و حرص و سرعت تمام برای رسیدن روی صورتم از هم سبقت میگرفتند . یه لحظه چشمام رو بستم . خوشم اومده بود . دونه های ریز بارون که پشت سر هم و بدون وقفه صورتم رو نوازش میدادند منو از خودم بیخود کرد . فکر نمیکنم تاحالا مادرم هم به خوبی بارون نوازشم کرده باشه .
همینطور که داشتم از نوازش بی منت بارون و دست و دلبازی تیر چراغ برق لذت میبردم در خونه باز شد . زود سرم رو پایین اوردم و چشمام رو باز کردم . اومد بیرون طوری که نور چراغ , بی منت به صورت اون هم تابید .
زیر نور تیر برق دیدنی شده بود . تا حالا انقدر از تیربرق خوشم نیومده بود . جدی نور این تیر برق هم نعمتیه !
بعد از یک احواپرسی کوتاه خداحافظ کردند و رفتند .
نمیدونم چرا اما از تیر برق خوشم اومده بود. رفتم تو و در رو پشت سرم بستم .
توی اشپزخونه داشتم برای خودم چایی میریختم . مامان اومد نزدیکم و گفت فلانی رو دیدی؟ چقدر خوب و باوقاره !.
بدون اینکه نگاش کنم گفتم : آره اینطور به نظر میرسه .
خواهرم پابرهنه دوید و سط و گفت : نه ... خیلی خوب و متین و باوقاره !!
ایندفه سرم رو چرخوندم و رو به هر دوشون کردم و گفتم : خوش به حال پدر مادرش
مامان مثل اینکه تیک عصبی داشته باشه ایندفه با غیض تکرار کرد : من که خوشم اومد ازش جدی که خیلی خوب به نظر میرسه .
لیوان چایی رو بردم نزدیک دهنم , یه فورت کشیدم و گفتم : آره ایشالا که قسمت بشه ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم هر دوتاشون چشمشون رو دوختن به دهن من و گفتن خب خب ...
هاج و واج نگاشون کردم . گفتم چیه ؟ چتونه ؟
مامان با بی تابی گفت : خب میگفتی ایشالا قسمت بشه که ؟؟؟
گفتم : هیچی ایشالا که یه همخونه خوب قسمتش بشه .
چرتشون پاره شد ! خواهر گفت یعنی چی ؟
مامان گفت : وا آدم به این خوبی دیگه کجا گیر میاد .
گفتم : آره پدر مادرش خیلی خوشانس هستن که همچین بچه ای دارن . آفرین به این تربیت .
بعد همینطور که چایی رو فورت میکشیدم از جلوی اون دوتا که مثل ماست وا رفته بودند رد شدم و رفتم توی اطاقم .
شب قبل از خواب یه لحظه ماجرای اشپزخونه را توی ذهنم مرور کردم .
یه جای کار می لنگید .
. عجیب بود !
...
ببینم ...
نکنه اون ...
نکنه اون...
آره ؟؟؟؟
============================
این نوشته را (اگر بتوان نام داستان بر ان گذاشت) خیلی وقت پیش نوشتم . میدانم که سراسر اشکال است چه از نظر گرامر و چه از نظر تخصصی ولی خوب خوشحال میشوم همه انها را در بخش نظرات گوشزد کنید .
===========================
زاپاتا
نوشته شده توسط انجمن جوانان زنده رود |
لينک ثابت |