موضوع: داستان
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 8:51
سلام :
دوستای گلم، این فقط یه داستان معمولی نیست، لطفاً بخونید و آخرش که رسیدید چشماتونو ببندید و اگه دوست خوب و واقعی دارید بخاطر حضورش خداوند رو از صمیم قلبتون شکر کنید ...
یکی از روزهای سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یکی از بچه های كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه ی كتابهايش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: " کی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً اين پسر خیلی بی حالی است! "
من برای آخر هفته ام برنامه ريزی كرده بودم. (مسابقه ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همكلاسی ها) بنابر اين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاك ها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خیلی بزرگ ديدم. بی اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش می گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم ...
ادامه مطلب