موضوع: داستان
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 8:58
بختک
داستان کوتاه و بسیار زیبایی از قاسم لاربن
دست ها را دور , دوتا زانوی لخت پیچیده و آنها را مثل بچه های یتیم بغل کرد , پستانهایش بر اثر فشار زانوها از پستان بند بیرون افتاد و شکل هوس انگیزی پیدا کرد .از بالکن عمارت همانطور که نشسته بود با چشم های گیج و سرخ , خیابان خلوت را نگاه میکرد . دلش میخواست گریه کند , ولی هر چه زور میزد اشکش نم پس نمی داد . انگار در ته چشمش رگه اشک خشکیده بود . تا چند لحظه حالت گریه به صورتش چسبید , انگار شکلک در می اورد .بعد مثل ادم های پشیمان با لحن ملامت آمیزی بخودش گفت :
واسه چی گریه کنم ؟ من که چیزیم نیست , من که میتونم انتقاممو بگیرم .
چشمش به دوسه تا سگ نر و ماده افتاد که وسط خیابان از ته بهم بهم قفل شده بودند و یکی تلاش می کرد دیگری را به جهت خودش بکشاند . ناگهان قهقه اش توی هوای نیمه روشن و کدر صبحدم ولو شد از پیچ و تاب بدن سگها یکجور کیف مرموز و وحشی به او دست داد . بی اختیار یک لنگه دمپایی اش را بطرف آنها پرتاب کرد , لنگه کفش درست به کفل یکی از سگها خورد و بلافاصله زوزه حیوان بلند شد , خواست فرار کند ولی آن یکی او را مهار کرده بود و نمیگذاشت جم بخورد . همین وقت یک مرد سی و پنج شش ساله نیمه لخت که فقط زیر شلوار چسبانی بپا داشت از پشت سر بگیسویش چنگ انداخت و در حالی که در خون داغ خودش میسوخت با لحن آمرانه ای گفت :
- پاشو
زن به حرفش اعتنا نکرد صورت خون گرفته مرد , دچار رعشه عصبی شد , لرز و هیجان در سراپایش دوید , مثل یک کبریت خشک در حال الو گرفتن بود , دستش را روی شانه لخت زن گذاشت و با صدایی که میلرزید گفت :
- - د پاشو لامصب ..
زن با بیمیلی و اکراه سرش را بطرف او برگرداند بعد با صدای جدی و بی تفاوت گفت :
اگه راس میگی اول برو اون دوتا را سوا کن ...
اونوخت...
مرد نگاهی به سگها انداخت , کمی مکث کرد و با صدای خفه ای گفت :
آخه این حیوونا دارن...
- هرچه میگم باس بکنی... زود باش .. یالا...
- چشم
مرد از پله ها سرازیر شد و وزن فورا در, خانه را از پشت بست, دوباره برگشت و سرجایش نشست , مرد اهسته به سگها نزدیک شد , نمی دانست چه بکند , با خودش گفت : مگه میشه بااین آسونی قفل شونو واکرد ؟
سگها زل زل او را نگاه می کردند , در این وقت لنگه دوم دم پایی کنار سگها بزمین افتاد و پشت سر آن قهقهه بلند زن توی فضا پیچید و درگوش مرد زد , حیوانها ترسیدند و بجانور مزاحمی که بقصد آزارشان آمده بود پارس کردند . زن از بالا با اشتیاق این صحنه را تماشا میکرد و بصدای بلند میخندید در این گیرو دار چند سگ ولگرد از کوچه های مجاور بیرون آمدند و دور آنها جمع شدند دوتای اولی در حالی که یکی دیگری را بدنبال میکشید از معرکه گریختند و درون کوچه تنگی ناپدید شدند , چندتای دیگری هم پشت سرشان دویدند , مرد تک و تنها بازیر شلوار چسبان و بدنی لخت وسط خیابان حیران مانده بود .
هوا داشت کم کم روشن میشد , او خواست داخل خانه شود ولی در بسته بود , سرش را بلند کرد و با تعجب گفت :
- چرا درو بستی ؟
- باید بری اونا رو سوا کنی
مرد با لحن قاطعی گفت :
چی میگی زنیکه , رستم هم نمیتونه اونا رو از هم سوا کنه , عششون مثل عشق ما پفکی نیس...
زن قاه قاه خندید و در حالیکه شکلک در میاورد از روی نفرت گفت :
قرم ساق , حالا که ازت بر نمیاد همونجا بشین و خودت رو بچلون تا سبک بشی ...
ادامه داستان در پست بعد ...