تبليغاتX
انجمن جوانان زنده رود
Search

مرگ همکار 

موضوع: داستان پنجشنبه دهم مرداد 1387 10:34

 

                        

                                مرگ همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:

(( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت مي کنيم .

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است .

اين کنجکاوي ، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زياد می شد هيجان هم  بالا رفت. همه پيش خود فکر مي کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!!

کارمندان در صفی قرار گرفتند و يکي يکي از نزديک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه مي کردند ناگهان خشکششان مي زد و زبانشان بند مي آمد.

آینه ايي درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مي کرد، تصوير خود را مي ديد. نوشته اي نيز بدين مضمون در کنار آینه بود:

((تنها يک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسي نيست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنيد.شما تنها کسی هستید که می توانيد بر روی شادي ها، تصورات و وموفقيت هايتان اثر گذار باشيد.شما تنها کسي هستید که می توانيد به خودتان کمک کنيد.))

زندگي شما وقتي که رئیستان، دوستانتان،والدينتان،شریک زندگی تان یا محل کارتا تغيير مي کند،دستخوش تغيير نمي شود.

زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنيد، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاريدو باور کنيد که شما تنها کسي هستيد که مسوول زندگی خودتان مي باشيد.

مهم ترين رابطه اي که در زندگی مي توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غیر ممکن و چيزهای از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت های زندگی خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است.

 

نوشته شده توسط فاطمه | لينک ثابت |

طلای ناب : یه دوست خوب  

موضوع: داستان دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 8:51

سلام :

دوستای گلم، این فقط یه داستان معمولی نیست، لطفاً بخونید و آخرش که رسیدید چشماتونو ببندید و اگه دوست خوب و واقعی دارید بخاطر حضورش خداوند رو از صمیم قلبتون شکر کنید ...

 

یکی از روزهای سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یکی از بچه های كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه ی كتابهايش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: " کی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً اين پسر خیلی  بی حالی است! "

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزی كرده بودم. (مسابقه ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همكلاسی ها) بنابر اين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاك ها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خیلی بزرگ ديدم. بی اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش می گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رویا | لينک ثابت |

سوغات فرنگ  

موضوع: داستان چهارشنبه سوم بهمن 1386 8:14

با اجازه ی رئیس زاپاتا ، یه داستان بامزه براتون می نویسم ، فقط ترو خدا !! تا آخرش بخونید ، دوست دارم خنده های قشنگتون رو توی این سرمای زمستون ، با تمام وجودم حس کنم . ممنون .

 

 

آقای X و خانم Y که برای سر زدن به پسرشون رفتن خارج، امروز دارن برمی گردن وطن.

متن زیر از گفتگوی ۳ نفرشون در فرودگاه نقل شده :

پسر: یه مقدار از باراتونو بدید من برگردونم، یه مقدارشم بذارید تو ساک های دستیتون، به خدا هواپیماتون میره ها!
مادر: پسر تو چی میگی؟ میخوای آبرومون جلوی فک و فامیل بره؟
پسر: آخه مادر هفتاد کیلو اضافه بار مگه میشه؟
پدر: چند ساله که داری تو این مملکت زندگی می کنی، هنوز نتونستی یه پارتی تو فرودگاشون پیدا کنی؟ خاک تو سر چطوری میخواد زن بگیره؟
پسر: پارتی کدومه؟ اینا همه کاراشون قانونیه  ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رویا | لينک ثابت |

آمریکایی ها آمدند 

موضوع: داستان یکشنبه چهارم شهریور 1386 8:35

آمریکایی ها آمدند !!!

نوشته ابوالفضل اردوخانی

آمریکایی ها آمدند!

جعفر بچه یکی از دهات سر مرز عراق با محمود بچه تهران دوره سربازی اش را در قصر شیرین گذرانده بود. محمود عکسهای زیادی از رضا برادر اش که در آمریکا اقامت داشت به جعفر نشان داده و گفته بود: من هم بعد از پایان خدمت ام پیش برادرم می روم. نگاه کن رضا با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد با کوکا می خورن. کوکای اونجا مثل مال ما نیست که مزه نداشته باشه. یک کوکا کولا با یک مک دونالد میخورن کیف می کنن. این سربازهای آمریکایی رو می بینی؛ همه اشون روزی هفت هشت مک دونالد میخورن ، یک مشت می زنن ده تا سرباز عراقی رو در جا می کشن. عکس رضا با دخترها کنار استخر، رضا کنار یک کادیلاک ، خلاصه محمود ده ها عکس برادر اش را در حالات مختلف همیشه با چند تا دختر به جعفر نشان داده بود. آخرش هم محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن ، هر کاری دلشون بخواد می کنن، رضا ده تا گرل فرند داره ، اینم عکسهاشون. تو که کسی رو نداری که ببرتت آمریکا، ولی بین خودمون باشه ، به کسی نگو، آمریکایی ها بعد از اینکه کار عراق رو تصفیه کردن میان ایران، خودت رو آماده کن. سیگار آمریکایی ، مک دونالد آمریکایی ، کوکا کولای آمریکایی با خودشون میارن، دختراشون هم باهاشون میان ، شاید تورو بکنن رئیس حمهور یا سلطان . جعفر جواب داده بود : منکه سواد ندارم که کاره ای بشم، به زور می تونم یک نامه واسه بابام بنویسم. محمود در جوابش گفته بود: مگه این سلطان ها یا رئیس جمهور های مادام العمر سواد دارن ، چند تا کلمه انگلیسی بلدن، لولوی سر خرمن هم هستن، واسه خودشون عشق می کنن.آمریکایی ها نفت اشون رو می برن، طلاشون رو می بردن، تو کاری به کار آمریکایی ها نداشته باش ، تا عمر داری تو حرم سرات عشق می کنی، اصلا خودشون واست خوشگل ترینش رو میارن. ضمنا جعفر چند تا کلمه انگلیسی هم از محمود یاد گرفته بود .

جعفر بیچاره صدها بار این حرف ها رو از محمود شنیده بود. و امیدوار بود آمریکایی ها به ایران بیایند، و او رئیس جمهور یا سلطان بشود.

جعفر بعد از پایان خدمت سربازیش پیش عمویش که در یکی از شهرهای اطراف ده اشان که دکان نجاری داشت و قبلا انجا کار می کرد نرفت و یک راست آمد به ده شان که در زمان جنگ عراق و ایران کاملا ویران شده بود، و در آنجا جز یک مشت پیرز زن و پیر مرد که با وضع فلک باری زندگی می کردند کسی نبود . جعفر شبها را در ده می گذراند ، و روزها قبل دمیدن آفتاب چند صد متری وارد خاک عراق می شد سر تپه ای می نشست تا اگر سر بازها آمریکایی آمدند او به پیشواز آنها برود. در ضمن چند کلمه انگلیسی را هم که از محمود یاد گرفته بود تکرار می کرد.

چند ماهی بدین گونه گذشت، تا اینکه یک روز یک کامیون آمریکایی که راه گم کرده بود به طرف جعفر آمد. جعفر خوشحال از جایش بلند شدو فریاد زد: ویل کام تو ایران . آی لاو آمریکا. آی ام ات یور سرویس، آی دو وات یو وانت . آی کن هلپ یو. آی ام جفری. کامیون نزدیک خرابه نگه داشت ، جعفر به طرف اشان دوید. در حالی که چند سرباز از روی کامیون مسلسل به دست مواظب بودند، یک سر باز از کامیون پیاده شد ، در ضمن کندن شلوارش به طرف خرابه ای دوید و پشت دیوار خرابه در حالیکه سرش پیدا بود نشست ، بعد بلند شد در حالیکه شلوارش را بالا می کشید به طرف کامیون رفت و سوار شد. جعفر باز هم چند تا کلمه انگلیسی تکرار کرد. کامیون با سرعت به طرف عراق حرکت کرد و در غبار پشت تپه از دید جعفر پنهان گشت. آمریکایی ها آمدند!

29 اوت 2004 ــ سلام روسپان

نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان شیرین 

موضوع: داستان شنبه ششم مرداد 1386 19:37

داستان شیرین

از ابوالفضل اردوخانی

 

واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم  می رفتیم دم مدرسه اش  وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم  دم دکون باباش آفا رضا که قصابی داشت و خودشون هم بالاش می نشستن. آقا رضا مردی بود در حدود چهل پنج سال، ولی از بسکی که تریاک می کشید و عرق می خورد خیلی پیرتر به نظر میومد. همه مردم به قصاب و بقال بدهکار بودن ، اقا رضا به همه بدهکار بود. ننه شیرین شیره ای بود. سوخته های تریاک شوهرش رو کش میرفت  و شیره می ساخت، البته این زن لب به عرق نمی زد حروم بود. اغلب بین آقا رضا و زنش دعوا بود.

بذارین از شیرین بگم . ما همه خاطر خوای شیرین بودیم ، مخوصوصا مملی ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان - یک روز بارانی 

موضوع: داستان شنبه شانزدهم تیر 1386 22:45

کلا آدمی نیستم که خودم را مقید به رعایت همه اصول سختگیرانه و گاه خسته کننده و کسل کننده و بیهوده بدانم .  داستان امروز هم از نویسنده ناشناسی است . شاید به نظر شما یک نوشته بی ارزش باشد ولی معتقدم هر از چند گاهی چشم را با خواندن چنین متن هایی آشنا کردن کار بدی نباشد . کمترین نتیجه اش جلوگیری از تکرار و یا به قول خودمان  یک زنگ تفریح است .

 

یک روز بارانی

 

نوشته : ؟؟؟

حسن اقا مردی بود ۴۰ ساله بلند قد زن باز عرق خور قمار باز قاچاق چی که روزها با پیکان قراضه اش ازخانه بیرون می آمد و گاهی در طول مسیربا مسافر کشی پول بنزین و سیگارش را درمی آورد. بیشتر اوقات همین چهارتا مسافر هم سوار ماشین قراضه اش نمی شدند.

در یکی از روزهای بارانی زمستان،که داشته  همان مسیر همیشگی را می رفته چند مسافر دست بلند کرده بودند.حسن اقا هم سوارشان می کند.هنگامیکه آخرین مسافر مرد کرایه اش را داده  و می رود،بقیه پولش را هم ندیده می گیرد.حسن اقا می زند زیر آواز و بدنش را به یک سمت تمایل می کند و یک صدای ناهنجار با باسنش ایجاد می کند.غافل از اینکه یک خانم هنوز در صندلی عقب نشسته وپیاده نشده.خانمه به گمان اینکه حسن آقا بخاطر پیاده شدن سایر مسافران وتنها ماندن با خانمه اینچنین شاد شده است و می خواهد اورا زن ربایی کندشروع می کند به فحاشی کردن و با کیف به سر وکله  حسن آقا زدن و تهدید  که اگر ماشین را نگه ندارد خودش را پرت می کند پایین.خلاصه هنوز حسن اقا ماشین راکامل نگه نداشته ،خانمه از ماشین پیاده می شود در ماشین را محکم به هم می زند کرایه نمی دهد و می رود.

حسن اقا همیشه می گفت من نمی دونم چگونه من اون  خانمه را فراموش کرده بودم.

نوشته شده توسط انجمن جوانان زنده رود | لينک ثابت |

 

موضوع: داستان شنبه دوم تیر 1386 23:1

این بار دوتا داستان کوتاه گذاشتم . خیلی کوتاه هستن ولی حرف برای گفتن زیاد دارن .

جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

 

دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

 

نوشته شده توسط | لينک ثابت |

نکند که ... داستان کوتاه 

موضوع: داستان شنبه نوزدهم خرداد 1386 22:0

نکند که ...

نویسنده : فاطمه مظفری 12 ساله از ملایر

داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان

 

نکند که...

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

 

 

.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟!

 

نوشته شده توسط انجمن جوانان زنده رود | لينک ثابت |

داستان کوتاه - تیر برق 

موضوع: داستان شنبه دوازدهم خرداد 1386 21:53

تیر برق

 

نویسنده : ... 

 

در کوچه ای  زندگی میکنیم که از قضا ما اولین خانه در آن کوچه هستیم یعنی جایی که نمیدانم بگویم از بخت بد یا خوب , تیر چراغ برقی  درست کنار در خانه ما علم شده.

دیشب همینطور که توی افکار خودم غوطه ور بودم و برحسب تجربه و عادت مسیر کوچه و خیابان تا منزل را شلنگ و تخته میکردم  ناگهان خودم را  جلوی در خونه دیدم !

هوای خیلی خوبی بود . چراغی که بالای تیربرق بود مثل همیشه کورمال کورمال جلوی خونه را روشن کرده بود . بارون ریز و تندی هم میبارید .از همون بارون هایی که آدم را به حوس میندازه زیرش بایسته و اجازه بده که دونه های ریز بارون صورتش را نوازش بده . جلوی در سرم را بالا گرفتم و نگاهم را انداختم به چراغی که بالای تیر برق بود  . منظره جالبی بود .ذرات نور به همراه قطرات ریز بارون بود که روی صورتم میبارید انگار هر دوشون داشتند با ولع و حرص و سرعت تمام برای رسیدن روی صورتم از هم سبقت میگرفتند . یه لحظه چشمام رو بستم . خوشم اومده بود . دونه های ریز بارون که پشت سر هم و بدون وقفه صورتم رو نوازش میدادند منو از خودم بیخود کرد  . فکر نمیکنم تاحالا مادرم هم به خوبی بارون نوازشم کرده باشه .

همینطور که داشتم از نوازش بی منت بارون و دست و دلبازی تیر چراغ برق  لذت میبردم در خونه باز شد . زود سرم رو پایین اوردم و چشمام رو باز کردم . اومد بیرون طوری که نور چراغ , بی منت  به صورت اون هم تابید .

زیر نور تیر برق دیدنی شده بود . تا حالا انقدر از تیربرق خوشم نیومده بود . جدی نور این تیر برق هم نعمتیه !

بعد از یک احواپرسی کوتاه خداحافظ کردند و رفتند .

نمیدونم چرا اما از تیر برق خوشم اومده بود. رفتم تو و در رو پشت سرم بستم .

توی اشپزخونه داشتم برای خودم چایی میریختم . مامان اومد نزدیکم و گفت فلانی رو دیدی؟ چقدر خوب و باوقاره !.

بدون اینکه نگاش کنم گفتم : آره اینطور به نظر میرسه .

خواهرم  پابرهنه دوید و سط و گفت :  نه ... خیلی خوب و متین و باوقاره !!

ایندفه سرم رو   چرخوندم و رو به هر دوشون کردم و گفتم : خوش به حال پدر مادرش

مامان مثل اینکه تیک عصبی داشته باشه ایندفه با غیض تکرار کرد : من که خوشم اومد ازش جدی که خیلی خوب به نظر میرسه .

لیوان چایی رو بردم نزدیک دهنم , یه فورت کشیدم و گفتم : آره ایشالا که قسمت بشه ...

هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم هر دوتاشون چشمشون رو دوختن به دهن من و گفتن خب خب ...

هاج و واج نگاشون کردم . گفتم چیه ؟ چتونه ؟

مامان با بی تابی گفت : خب میگفتی ایشالا قسمت بشه که ؟؟؟

گفتم : هیچی ایشالا که یه همخونه خوب قسمتش بشه . 

چرتشون پاره شد ! خواهر گفت یعنی چی ؟

مامان گفت : وا آدم به این خوبی دیگه کجا گیر میاد .

گفتم : آره پدر مادرش خیلی خوشانس هستن که همچین بچه ای دارن . آفرین به این تربیت .

بعد همینطور که چایی رو فورت میکشیدم از جلوی اون دوتا که  مثل ماست وا رفته بودند رد شدم و رفتم توی اطاقم .

شب قبل از خواب یه لحظه ماجرای اشپزخونه را توی ذهنم مرور کردم .

یه جای کار می لنگید .

. عجیب بود !

...

ببینم ...

نکنه اون ...

نکنه اون...

آره ؟؟؟؟

============================

این نوشته را (اگر بتوان نام داستان بر ان گذاشت) خیلی وقت پیش نوشتم . میدانم که سراسر اشکال است چه از نظر گرامر و چه از نظر تخصصی ولی خوب خوشحال میشوم همه انها را در بخش نظرات گوشزد کنید .

===========================

زاپاتا

نوشته شده توسط انجمن جوانان زنده رود | لينک ثابت |

عادت 

موضوع: داستان یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 4:43

عادت

نوشته صمد بهرنگی

 

این معلم ما مثل اکثر آدمها که می خواهند نان بخور و نمیری داشته باشند، نبود. می خواست ترقی کند، بیش از توقع دیگران. زندگی داشته باشد، بهتر از آنچه دیگران می توانستند برایش پیش بینی کنند. وقتی از امتحان ورودی دانشسرا گذشت، شاید زیاد هم خوشحال نبود. اصلا یادش نمی آمد که با کشش کدام نیرو به این محیط قدم می گذاشت، درباره ی خودش چطور فکر می کرد و عقیده ی صحیحش چه بود. از دوران دو ساله ی دانشسرا خاطرات شیرین و بیشماری در پرده های لطیف مغزش موج میزد که بعدها یادآوری این خاطرات در لحظات تنهایی و بی کاری برای او نوعی سرگرمی و دلخوشکنک محسوب می شد.

مثل کودکی که با هر کدام از اسباب بازیهایش مدتی ور می رود و از هر کدام لذت خاصی در درونش حس می کند، از هر یک از خاطراتش لحظه ای متأثر می شد و نوعی خوشی درونی توی دلش می جوشید. این خاطرات وقتی شاداب تر و زنده تر بودند که بچه های مدرسه را می دید بازی می کنند و از سر و کول هم بالا می روند یا دور هم جمع شده اند و می خواهند کاری بکنند. لحظه ای لبخندی خوش روی لبانش بازی می کرد و بعد مثل شبنمی که از تابش آفتاب محو شود، از روی لبانش لیز می خورد و می رفت. آن وقت‌ آقا معلم دستهایش را بهم می مالید و با صدایی که آهنگ لذت و حسرت در آن موج می زد زیر لب زمزمه می کرد: خوش روزگاری بود که گذشت ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

تلخون 

موضوع: داستان شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 17:27

 

داستان تقریبا کوتاه و فوق العاده زیبا از زنده یاد صمد بهرنگی

 

تلخون

نوشته زنده یاد  صمد بهرنگی

از کتابی به همین نام

=========================

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

م. امید

 

تلخون به هیچ یک از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان، ماه خورشید، ماه بیگم، ماه ملوک و ماه لقا، شش دختر دیگر مرد تاجر، هر یک ادا و اطوارهائی داشت، تقاضاهائی داشت. وقتی می شد که به سر و صدای آنها پسران همسایه به در و کوچه می ریختند. صدای خنده ی شاد و هوسناک دختران تاجر ورد زبانها بود. خوش خوراکی و خوش پوشی آنها را همه کس می گفت. بدن گوشتالو و شهوانیشان، آب در دهن جوانان محل می انداخت. برای خاطر یک رشته منجوق الوان یک هفته هرهر می خندیدند، یا توی آفتاب می لمیدند و منجوقهایشان را تماشا می کردند. گاه می شد که همان سر سفره ی غذا بیفتند و بخوابند. مرد تاجر برای هر یک از دخترانش شوهری نیز دست و پا کرده بود که حسابی تنه لشی کنند و گوشت روی گوشت بیندازند. شوهران در خانه ی زنان خود زندگی می کردند و آنها هم حسابی خوش بودند. روزانه یکی دو ساعت بیشتر کار نمی کردند. آن هم چه کاری؟ سر زدن به حجره ی مرد تاجر و تنظیم دفترهای او. بعد به خانه برمی گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و کر می گذراندند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انجمن جوانان زنده رود | لينک ثابت |

داستان کوتاه- بختک 

موضوع: داستان دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 14:33

.

داستان کوتاه و بسیار زیبایی از قاسم لاربن

 

دست ها را دور , دوتا زانوی لخت پیچیده و آنها را مثل بچه های یتیم بغل کرد , پستانهایش بر اثر فشار زانوها از پستان بند بیرون افتاد و شکل هوس انگیزی پیدا کرد .از بالکن عمارت همانطور که نشسته بود با چشم های گیج و سرخ , خیابان خلوت را نگاه میکرد . دلش میخواست گریه کند   ,  ولی هر چه زور میزد اشکش نم پس نمی داد . انگار در ته چشمش رگه اشک خشکیده بود . تا چند لحظه حالت گریه به صورتش چسبید , انگار شکلک در می اورد .بعد مثل ادم های پشیمان با لحن ملامت آمیزی بخودش گفت :

واسه چی گریه کنم ؟ من که چیزیم نیست , من که میتونم انتقاممو بگیرم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

بختک - داستان 

موضوع: داستان یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 8:58

بختک

داستان کوتاه و بسیار زیبایی از قاسم لاربن

 

دست ها را دور , دوتا زانوی لخت پیچیده و آنها را مثل بچه های یتیم بغل کرد , پستانهایش بر اثر فشار زانوها از پستان بند بیرون افتاد و شکل هوس انگیزی پیدا کرد .از بالکن عمارت همانطور که نشسته بود با چشم های گیج و سرخ , خیابان خلوت را نگاه میکرد . دلش میخواست گریه کند   ,  ولی هر چه زور میزد اشکش نم پس نمی داد . انگار در ته چشمش رگه اشک خشکیده بود . تا چند لحظه حالت گریه به صورتش چسبید , انگار شکلک در می اورد .بعد مثل ادم های پشیمان با لحن ملامت آمیزی بخودش گفت :

واسه چی گریه کنم ؟ من که چیزیم نیست , من که میتونم انتقاممو بگیرم .

چشمش به دوسه تا سگ نر و ماده افتاد که وسط خیابان از ته بهم بهم قفل شده بودند و یکی تلاش می کرد دیگری را به جهت خودش بکشاند . ناگهان قهقه اش توی هوای نیمه روشن و کدر صبحدم ولو شد از پیچ و تاب بدن سگها یکجور کیف مرموز و وحشی به او دست داد . بی اختیار یک لنگه دمپایی اش را بطرف  آنها پرتاب کرد , لنگه کفش درست به کفل یکی از سگها خورد و بلافاصله زوزه حیوان بلند شد , خواست فرار کند ولی آن یکی او را مهار کرده بود و نمیگذاشت جم بخورد . همین وقت یک مرد سی و پنج شش ساله نیمه لخت که فقط زیر شلوار چسبانی بپا داشت از پشت سر بگیسویش چنگ انداخت و در حالی که در خون داغ خودش میسوخت با لحن آمرانه ای گفت :

-          پاشو

زن به حرفش اعتنا نکرد صورت خون گرفته مرد , دچار رعشه عصبی شد , لرز و هیجان  در سراپایش دوید , مثل یک کبریت خشک در حال الو گرفتن بود , دستش را روی شانه لخت زن گذاشت و با صدایی که میلرزید گفت :

-          - د پاشو لامصب ..

زن با بیمیلی و اکراه سرش را بطرف او برگرداند بعد با صدای جدی و بی تفاوت گفت :

اگه راس میگی اول برو اون دوتا را سوا کن ...

اونوخت...

مرد نگاهی به سگها انداخت , کمی مکث کرد و با صدای خفه ای گفت :

آخه این حیوونا دارن...

-          هرچه میگم باس بکنی... زود باش .. یالا...

-          چشم

مرد از پله ها سرازیر شد و وزن فورا در, خانه را از پشت بست, دوباره برگشت و سرجایش نشست , مرد اهسته به سگها نزدیک شد , نمی دانست چه بکند ,  با خودش گفت : مگه میشه بااین آسونی قفل شونو واکرد ؟

سگها زل زل او را نگاه می کردند , در این وقت لنگه دوم دم پایی کنار سگها بزمین افتاد و پشت سر آن قهقهه بلند زن توی فضا پیچید  و درگوش مرد زد , حیوانها ترسیدند و بجانور مزاحمی که بقصد آزارشان آمده بود پارس کردند . زن از بالا با اشتیاق این صحنه را تماشا میکرد و بصدای بلند میخندید در این گیرو دار چند سگ ولگرد از کوچه های مجاور بیرون آمدند  و دور آنها جمع شدند دوتای اولی در حالی که یکی دیگری را بدنبال میکشید از معرکه گریختند و درون کوچه تنگی ناپدید شدند , چندتای دیگری هم پشت سرشان دویدند , مرد تک و تنها بازیر شلوار چسبان و بدنی لخت وسط خیابان حیران مانده بود .

هوا داشت کم کم روشن میشد , او خواست داخل خانه شود ولی در بسته بود ,  سرش را بلند کرد و با تعجب گفت :

-          چرا درو بستی ؟

-          باید بری اونا رو سوا کنی

مرد با لحن قاطعی گفت :

چی میگی زنیکه , رستم هم نمیتونه اونا رو از هم سوا کنه ,  عششون مثل عشق ما پفکی نیس...

زن قاه قاه خندید و در حالیکه شکلک در میاورد از روی نفرت گفت :

قرم ساق , حالا که ازت بر نمیاد همونجا بشین و خودت رو بچلون تا سبک بشی ...

 

ادامه داستان در پست بعد ...

 

نوشته شده توسط | لينک ثابت |

مغروق 

موضوع: داستان شنبه هجدهم فروردین 1386 20:23

مغروق

داستان کوتاه زیبا از آنتوان پاولوویچ چخوف

 

 

در خيابان ساحلي يك رودخانه ي بزرگ كشتي رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هايي كه معمولاً در نيمروز گرم تابستاني برپا ميشود. گرماگرم بارگيري و تخليه ي كرجيها و بلمهاست. فش فش كشتيهاي بخار و ناله و غژغژ جرثقيلها و انواع فحش و ناسزا به گوش ميرسد..
هوا آكنده از بوي ماهي خشك و روغن قطران است … هيكلي كوتاه قد با چهره اي سخت پژمرده و پف كرده كه كتي پاره پوره و شلواري وصله دار و راه راه به تن دارد به كارگزار شركت كشتيراني « شچلكوپر » كه همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزديك ميشود. كلاه كهنه و مندرسي با لبه ي طبله كرده بر سر دارد كه از جاي نشانش پيداست كه زماني كلاه يك كارمند دولت بوده است … كراواتش از يقه بيرون زده و بر سينه اش ول است … به شيوه ي نظامي ها اداي احترام ميكند و با صداي گرفته اش خطاب به كارگزار ميگويد:
ــ سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشي! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند يك كسي را در حال غرق شدن ببينند؟ منظورم يك مغروق است.
كارگزار كشتيراني مي گويد:
ــ كدام مغروق ؟
ــ در واقع مغروقي در كار نيست ولي بنده مي توانم نقش يك مغروق را ايفا كنم. بنده خودم را در آب مي اندازم و جنابعالي از تماشاي منظره ي غرق شدن يك آدم مستفيض ميشويد! اين نمايش بيش از آنكه غم انگيز باشد ، با توجه به ويژگيها و جنبه ي خنده آورش ، مسخره آميز است … جناب تاجر باشي ، حالا اجازه بفرماييد نمايش را شروع كنم!
ــ من تاجر نيستم
ــ ببخشيد … ميل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … اين روزها تجار هم به لباس روشنفكرها در آمده اند بطوري كه حتي حضرت نوح هم نميتواند تميز را از ناتميز بشناسد. حالا كه جنابعالي روشنفكر تشريف داريد ، چه بهتر! … زبان يكديگر را بهتر ميفهميم … بنده نجيب زاده هستم … پدرم افسر ارتش بود ، خود من هم براي كارمندي دولت نامزد بودم … و حالا ، حضرت اجل ، اين خادم عالم هنر ، در خدمت شماست … يك شيرجه در آب و تصويري زنده از يك مغروق!
ــ نه ، متشكرم
ــ اگر نگران جنبه ي مالي قضيه هستيد بايد از همين حالا خيالتان را آسوده كنم …


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - بی عرضه  

موضوع: داستان شنبه یازدهم فروردین 1386 20:22

بی عرضه

داستان زیبا و کوتاه از آنتوان پاولویچ چخوف


چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل
ــ نخير ۴۰روبل … !
ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد
ــ دو ماه و پنج روز
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵
روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

 

نوشته شده توسط انجمن جوانان زنده رود | لينک ثابت |

میخانه  

موضوع: داستان شنبه بیست و ششم اسفند 1385 19:56

میخانه

 

نوشته خسرو شاهانی

 

 

باران ریز و تندی میبارید ,   با انکه سرشب بود کمتر عابری در خیابان دیده میشد.بارانی که از غروب شروع شده بود دکاندارها را بکنج دکان و عابرین را بخانه و میخانه ها کشانده بود .هر چه خیابان ها خلوت و سرد بود در عوض بازار میفروشان شلوغ و گرم بود .

دود غلیظ سیگار , بوی تند عرق صدای بهم خوردن استکان و لیوانها خنده های مستانه و حرف های درهم و برهم و بی سرو ته مشتریها رفت و آمد مکرر دو گارسون کافه ,  دنیای دیگری در زیر سقف میخانه قاراپط بوجود آورده بود , دنیایی کوچک و جمع و جور که از همه فرقه و موجودی در زیر سقف کوتاهش زندگی میکردند ...درکافه آهسته بکمک لولا چرخید...صدای ریزش باران به داخل کافه دوید .

...مرد گیلاس را برداشت و از لای در بیرون را دید د... زیر لب غرید .

-          بدمصب هنوز داره بارئن میاد .

-          بزار بیاد

-          چی رو بیاد ؟

-          بارونو میگم

-          مگه مال باباته ؟

-          نه مال خداس

-          میخوام نیاد

... صدای خنده مشتریان میز سمت راست میخانه صدای ریزش باران را در خود گم کرد .

لای در میخانه که تا نصفه باز شده بود بسته شد , پسرکی هشت نه ساله پشت درکافه ایستاد... بلیط های بخت آزماییش خیس شده بود ... بدیوار بغل در اغذیه فروشی تکیه داد... نگاه آرامش را بصورت صاحب دکه انداخت ...

قاراپط شیشه را تا نیمه در لیوان یک مشتری سرپایی خالی کرد .سرش را بلند کرد که ببیند مشتری اش مزه چه میخورد ...نگاهش در نگاه منتظر پسرک بلیط فروش گره خورد ... رگهای گردنش ورم کرد ...نعذه اش زیر سقف دکه پیچید ...

-          باز اومدی تخم سگ ؟!

... پسرک لرزید...

-          مسیو فقط  یه... بلیط میفروشم.... میرم

-          برو گمشو بیرون


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - جامعه شناس 

موضوع: داستان یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 21:21

جامعه شناس

 

نوشته:  خسرو شاهانی

 

آن شب در سالن مخصوص سخنرانی باشگاه خردمندان جای سوزن انداختن نبود از ساعت شش بعد از ظهر دسته دسته مدعیون زن و مرد , دختران و پسران جوان , دانشمندان و محققین رجال و معاریف , وزرا و وکلا , نویسندگان و شعرا و اهل قلم تنها و یا با بانوانشان طبق دعوت قبلی در سالن باشگاه خردمندان اجتماع کرده بودند تا در مراسم تجلیل از آقای جامعه شناس که یکی از نوادر روزگار ما بود شرکت کرده باشد .

خانم ها با لباس شب , آقایان همه کراوات بسته و پاپیون زده , دختر خانم ها با لباس های رنگ وارنگ در هم میلولیدند . همه به هم تبریک میگفتند و ضمن صرف مشروبات غیر الکلی پیرامون موفقیت که نصیب یکی از دانشمندان معروف وطن شان شده بود صحبت میکردند و در عین حال چشم به در داشتند که چه وقت آقای جامعه شناس خواهد آمد .

آخر به طوریکه می گفتند روزنامه ها نوشته بودند برای اولین بار بود که نویسنده ای در کشور ما کتابش برنده  جایزه بین المللی میشد و کتاب آقای جامعه شناس ما تحت عنوان (روابط دختر و پسر ) به چند زبان خارجی برگردانده شده بود و جایزه بین المللی بهترین کتاب سال را برده بود . 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

آدم عوضی 

موضوع: داستان شنبه پنجم اسفند 1385 16:32

 

 

آدم عوضی

 

نوشته خسرو شاهانی

 

نمیدانم خودم را چطوربه شما  معرفی کنم , همانطور که هستم یا غیر از آنچه هستم اگر غیر از آنچه هستم خودم را معرفی کنم آدم دروغگوی هستم و اگر همانطور که هستم معرفی کنم یقین دارم شما هم درباره من همانطور قضاوت خواهید کرد که دیگران میکنند و همان حرفهایی را پشت سر من خواهید زد که دیگران میزنند ولی مثل این که بهتر است واقعیت را بگویم .

 

آدمی هستم که زبانم به اختیار خودم نیست , خیلی هم چوب این زبان را خورده ام , ولی پسش برنیامدم نمی دانم خمیره ام را این طور سرشتند یا تربیت خانوادگی من این طور بوده و یا همه باید مثل من باشند و نیستند یا مثل من هستند ورل بازی میکنند , یا جان کلام . من عوضی ام یا دیگران ....

منباب مثال به یک مجلس مهمانی دعوتم میکنند , بین راه با خودم عهد میکنم که جلو زبانم را بگیرم و حرفهایی بزنم که انها میزنند . چیزهایی بگویم که همه میگویند , یا اصلا تا آخر مجلس حرف نزنم . اما وقتی وارد مجلس می شوم تا اواسط کار هم مقاومت میکنم ولی یک مرتبه مثل این که یک نفر در درون من فریاد میکشد : چرا حقیقت را به طرف نمی گویی؟ چرا ساکت نشستی؟ چرا مثل بقیه برای خوش آیند طرف خنده ی دروغی میکنی ولبخند دروغی میزنی و شدی بز " اخفش" و سرت را به عنوان تایید و تصدیق می جنبانی ؟ این جاست که زبانم به کار می افتد و کاری که نباید بدستم میدهد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

گل قالی 

موضوع: داستان شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 15:32

گل قالی

 

نوشته قاسم لاربن

 

هر روز صبح طنین سرود از حیاط دبستان بلند میشد , در فضای روشن اوج میگرفت , توی آفتاب نیم گرم سپیده دم خودش را میشست بعد کمی آن طرف تر از دریچه کوچک از سوراخهای شیروانی از منفذهای نامرئی وارد فضای غبار گرفته کارگاه میشد و در آنجا در گوش آدمهای ریز و درشتی که به صف نشسته بودند فرو میریخت و آنها را در رعشه ای غم آلود فرو میبرد .

هر دو گروه طفل بودند , اما یکدسته با لبخند و سرود زندگی را میساختند و دسته دیگر در سکوت و سکون مداوم لش زندگی را بدوش میکشیدند .

میان دبستان و کارگاه فقط یک دیوار فاصله بود یعنی فقط یک دیوار بود که این دو محیط را به هم میچسباند و در عین حال از هم سوا میکرد .

 

درست همان نقشی که کلمه ((انسان)) روی آدمهای دو طرف دیوار داشت :

در یک جا دور دامن خودش جمع میکرد و مواظب بود مبادا روشنی اش از پنجره های کارتنک زده و کوتاه بدرون شتک بزند .

در جای دیگر خورشید مثل یک روسبی لوند , سراپا عریان به هر کسی می آویخت بهر سوراخی میخزید میان دست و پاها می افتاد و میسرید  و آنچنان بیحیایی میکرد که همه ازش میگریختند .

در آنجا که آفتاب مانند رهگذری لئیم از پشت دیوار میگذشت در آن چهار دیواری غبار آلود که هوای دم کرده و بوی ناگرفته اش حنجره ها را میخراشید و بر سینه ها سنگینی میکرد جنبش مشکوک و خفیفی جریان داشت . جنبش انگشتان زرد و تکیده که مثل سایه های مجسم روی ردیف نخ ها تاب میخوردند و با تلاش نفرین شده ای بالا و پایین میرفتند حرکت و جست و خیز شان در فضای تیره کارگاه بلاوقفه سریع و شتابزده بود , گویی گمشده ای را جستجو میکردند .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - بیگناهان 

موضوع: داستان شنبه بیست و یکم بهمن 1385 16:11

 

بیگناهان

 

نوشته:  قاسم لاربن

 

در نزدیکی شهر کوچک ما آبادی بود که شما هر چه دلتان می خواهد  اسمش را بگذارید . فرض بفرمایید قصبه حسین آباد . در کنار این قریه حسین آباد , امامزاده متروکه ای قرار داشت که مورد احترام اهالی شهر و مردم کم جمعیت قریه بود .

ساختمان امامزاده که در کنار دهکده قرار داشت اطاقکی بود  بی حصار به این معنی که صحن معین و حصاری در اطرافش نداشت .

حصار و حفاظ این امامزاده فقط دیوار و سقف اطاقکی بود که بقعه درون آن قرار گرفته بود .

وسط این اطاق که گچ های دیوار و سقفش از چند جا ریخته بود مزار حضرت امامزاده قرار داشت و اطراف مقبره حصاری از آهن کشیده بودند که در اصطلاح محلی به آن ضریح میگویند که با وجود ضریح دست طواف کنندگان به روی سنگ مقبره نمی رسید .

مقبره مکعب مستطیل شکل بود و روی سنگ مقبره پارچه سبزی کشیده بودند و مقداری اوراق ادعیه و کتابهای مذهبی و کمی پول خرد (پشیز و سکه ) و اسکناس و لوازم زینتی کم قیمت مثل گوشواره , پولک , انگشتری طلا و نقره و از این قبیل چیزها به چشم میخورد و این ها پولها و اشیایی بود که صاحبان حاجت از لای میله های آهنی اطراف مقبره که همان ضریح باشد برای به جا آوردن نذرشان روی بقعه انداخته بودند .

به در و دیوار اطاقک امامزاده هم چند شمایل از بزرگان دین و کلمات و جملاتی از سخنان بزرگان قاب کرده به دیوار نصب کرده بودند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

مسافر سرشناس 

موضوع: داستان شنبه چهاردهم بهمن 1385 15:11

 

مسافر سر شناس

 

نوشته : قاسم لاربن

 

ساعت هفت صبح بود , قطار بندر شاه نیم ساعت دیگر حرکت می کرد , در محوطه سر پوشیده ایستگاه بزرگ تهران انبوه زیادی از مسافران وبدرقه کنندگان به انتظار ایستاده بودند , پای واگن درجه 2 جمعی از مردم شایسته و سر شناس در حال گفتگو و خنده دید میشدند , کمی دورتر مرد چهل ساله خوش پوش بلند بالایی با لباس آسمانی روشن از پارچه اعلای انگلیسی , تک و تنها قدم میزد , چهره متبسم و سر وضع مرتبش نشان میداد که از زندگی خودش راضی است , قیافه نسبتا جالب و گیرایی داشت موی سرش در ناحیه پیشانی کم پشت و در اطراف شقیقه ها خاکستری بود , قدم های بلند و شمرده اش گاهی او را به طرف جمعیت میکشاند و چشم هایش که در حلقه پوست چین خورده ای میدرخشید در عین خستگی قرار و آرام نداشت و یک لحظه از تجسس و تکاپو نمی ایستاد , اینطور به نظر می آمد که به دنبال گم شده ای می گردد , از توقف روی چهره زنها زیبا و تعقیب حرکت آنها معلوم میشد که گم شده اش یک زن جوان و خوشگل است , هیچ اتفاقی نیافتاد که حتی برای یک لحظه به صورت مرد ی نگاه کند , گویی از قیافه مردها وحشت  داشت , در اثنایی که در دو قدمی واگن درجه 2 میان جمعیت قدم میزد ناگهان چشمش به قیافه زیبای زن سی ساله ای افتاد که درون یکی از کوپه ها به دسته راحتی تکیه کرده بود , بلافاصله خشکی و خارش مخصوصی در گلو حس کرد , پره های بینی اش بلا اراده تکان توی صورتش پایین تر از چشم های خیره و گرسنه , عضوی جنبید و بلافاصله صدایی به گوشش خورد , این صدای ضمیر سودایی اش بود که می گفت :

-          چه خوشگله!!!

در یک لحظه هر چه زن دوروبرش بود با او مقایسه کرد و سر انجام او را از همه زیبا تر یافت , خلاصه که مردی با او نبود , چون معتقد بود زن وقتی زیبا تر از همیشه است که تنها باشد ......,,,


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

زباله های دولتی 

موضوع: داستان شنبه هفتم بهمن 1385 20:11

زباله های دولتی

نوشته: خسرو شاهانی

 ...آنوقت‌ها خانه ما واقع در يك كوچه فرعي منشعب از يك خيابان اصلي بود. در اين كوچه تنگ و بن بست حدود چهارده پانزده خانوار زندگي مي كردند.

قبل از آمدن من به آن كوچه نمي‌دانم روي چه اصلي كمركش كوچه زباله‌داني شده بود و همسايه‌ها صبح به صبح طبق وظيفه‌اي كه براي خودشان قايل بودند يك سطل خاكروبه و زباله مي‌آوردند و روي خاكروبه‌هاي قبلي مي‌ريختند.

سپور محله ما هم جاي مناسب و راه نزديكي پيدا كرده بود همان كاري را مي كرد كه همسايه‌ها مي‌كردند و از هر كجا كه خاكروبه و آشغال جمع مي‌كرد با كمك چرخ دستي‌اش به كوچه ما مي‌آورد و روي خاكروبه‌ها مي‌ريخت.

يكي دوبار به همسايه‌ها گفتم كه چرا آشغال و خاكروبه‌تان را كمر كوچه مي‌ريزيد؟

گفتند: همه مي‌ريزند ما هم مي‌ريزيم.

به سپور محله گفتم تو ديگر چرا از محله‌هاي ديگر خاكروبه جمع مي كني و در كوچه ما مي‌ريزي؟

گفت: ما وظيفه داريم كه خاكروبه‌ها را در يك جا جمع كنيم و بعد ماشين شهرداري بيايد و آنرا ببرد.

رفتم به برزن شهرداري محل جريان را گفتم كه اين كوچه ما زباله‌داني شده, بهداشت و سلامت مردم در خطر است, دستور بدهيد اين كثافت‌ها را از كوچه ما بردارند و به اهالي هم اخطار بفرماييد كه ديگر در آنجا خاكروبه نريزند.

گفتند: اين كار مقرراتي دارد و نمي شود آستين سر خود خاكروبه‌ها را برد, بايد آگهي مزايده منتشر كنيم, در روزنامه‌هاي كثيرالانتشار سه نوبت اعلان بدهيم هر كه بيشتر خاكروبه‌هاي كوچه شما را خريد به او بفروشيم.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - کی کی خانم 

موضوع: داستان شنبه بیست و سوم دی 1385 21:57

 

کی کی خانم

 

نوشته : خسرو شاهانی

 

چهار سال و نیم پنج سال قبل به یکی از دوستان شهرستانی نامه ای نوشتم که چون دست تنها هستم و در این جا مستخدمی که زبان ما را بفهمد و با زندگی ساده ما بسازد پیدا نمی شود اگر برای تو مقدور است دست و پایی بکن و دختر بچه دوازده سیزده ساله ای که بتواند کارهای سبک خانه را انجام بدهد پیدا کن و وسیله آدم مطمئنی به تهران بفرست هر طور باشد راضی نگهش میداریم .

 

دو سه هفته بعد دوستم نامه ای نوشت که دخترک پانزده شانزده ساله ای برایت پیدا کردم که از قراء اطراف مشهد است و از نظر شکل و شمایل و قد و قواره هم پر بدک نیست تا چند روز دیگر به اتفاق پدر و برادرش به تهران می آید .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - علی گرگه 

موضوع: داستان شنبه شانزدهم دی 1385 16:56

 

علی گرگه

 

نوشته : قاسم لاربن

 

(علی گرگه ) سالها وسیله تفریح و تمسخر بچه های شیطان محله بود , معمولا طبیعت حادثه جوی اطفال بی بند و بار در صدد یافتن کسانی است که برای آزار و تمسخر مناسب باشند و در محله ما قیافه هیچ کس بهتر از (علی گرگه ) به این کار نمی خورد , مثل این که اصولا برای مضحکه شدن خلق شده بود , بچه ها هر وقت که شیطنت شان گل میکرد وعده را برای محاصره کافی می دیدند دور او حلقه میزدند و هر کدام با تیپا و اردنگ و توسری و پرتاب لنگه کفش و گاهی قلوه سنگ سر بسرش میگذاشتند و بعد با صدای بلند میخندیدند  این موجود بدبخت که میان همسالانش چوب بینوائی و ریخت مضحک خودش را میخورد در حالیکه تلاش میکرد کمتر صدمه ببیند با بردباری و حوصله همراه آنها میخندید  و صدای خنده اش که با سرفه های پشت سر هم گوساله سر ماخورده ئی شبیه تر بود بچه ها را بیشتر بلودگی و آزار تشویق میکرد .  

 

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - گاری آبی 

موضوع: داستان شنبه نهم دی 1385 19:7

 

گاری آبی

 

نوشته : خسرو شاهانی

 

هر وقت سر و کله اش در آن محله پیدا می شد جنب و جوشی در میان اهل محل می افتاد , صورت تکیده و استخوانی و چشمهای گود رفته ای داشت, رنگ پوست صورتش سوخته و آفتاب خورده بود, کت و شلوار معمولی نیمداری به تن داشت که با کفش های نیم تخت خورده رنگ و رو رفته اش همآهنگی  داشت  اسم اصلی اش غلامعلی بود اما همه او را آقای آبی یا آهای آبی می شناختند و صدایش میکردند ........

 

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان - مانکن 

موضوع: داستان شنبه دوم دی 1385 14:10

 

مانکن

 

نوشته: قاسم لاربن

 

صبح خیلی زود, یکدست لباس نوکه تازه از زیر سوزن خیاط بیرون آمده بود به اندامش پوشیدند و کراواتش را به دقت میزان کردند, بند کفشش را با حوصله بستند , پرزهای پارچه و تک و توک نخهای سفید و کوتاه را از فرورفتگی درزها گرفتند . بعد خیلی آهسته و آرام , او را به سوی اطاقک شیشه ای مشرف به خیابان هدایت کردند , و او در حالیکه سنگینی بدنش را به شانه و بازوان پیشخدمتها داده بود  شق ورق به درون اتاقک سرید و مثل یک دون ژوان  ژست گرفت ...

 

بروی ادامه مطلب گلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان - بار یخ 

موضوع: داستان شنبه بیست و پنجم آذر 1385 15:30

 

بار یخ

 

عمو حسن و الاغ مردنی و وامانده اش پا به پای هم توی خیابان های شهر پرسه میزدند . آفتاب بی حیای بعد از ظهر مرداد مثل جهنم معلق از بالای سر آنها آتش میبارید و بدن این دو بنده سر گردان خدا را مانند آهن گداخته داغ میکرد .

          هر دو با هم میسوختند . با هم از عطش و خستگی و راه بی حسابی که میرفتند رنج میبردند, پشت الاغ زیر بار سنگین یخ خم شده بود و شکمش به طرف پائین طبله کرد به زحمت راه میرفت , هر وقت دیر جنب میخورد , (عمو حسن) با سیخی که در دست داشت به زیر دمش فرو میکرد و فورا گوشه دهان کف آلود خود را به سمت راست صورت کج میکرد و با صدای خشک و فشرده ای شبیه ترقه به او میفهماند که باید تند برود ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان کوتاه - گرفتاری ریش 

موضوع: داستان شنبه هجدهم آذر 1385 21:22

 

http://weblog.zendehrood.com/zapata

گرفتاری ریش

 

آن وقت ها که ریش و پشمی به هم نزده بودم و سری توی سر ها در نیاورده بودم از اینکه میدیدم اشخاص سر شناس و معروف شهر ما به مجلس عمومی میروند و در مجلس ختم و شب  هفت و عروسی های مهم شر کت میکنند غصه میخوردم و به روایت دیگر حسودی ام میشد و رفت و آمدشان را به این گونه مجالس با حسرت تماشا میکردم که هر چه زودتر این ریش و پشم لعنتی از صورتم سر بزند که مرا هم داخل آدم حساب کنند .

 

هر روز پای آینه می ایستادم ولابلای کرکهای نرمی را که روی صورتم  دویده بود بازرسی میکردم که ببینم موی سیاه ریش هم قاطی اش هست یا نه؟

 

بالاخره قافله ریش به موقع خودش به صورتم سر زد و پیش قر اول های این قافله لعنتی تک و توکی در نقاط مختلف صورتم سبز شد و چون شنیده بودم هر چه بیشتر آدم ریشش را بتراشد و (چپه تراش) بکند زودتر ریش در می آورد یک روز در میان پای آینه می نشستم و با تیغ و ماشین اصلاح به جان ریش کوسه ام می افتادم و چند بار با کمک صابون و تیغ از بالا به پائین و چند بار هم از پائین به بالا که معروف به (چپه تراش)است ریشم را می تراشیدم. جان کلام در آمد . هنوز هم هست و منتظرم (که ریش عمر هم کم کم در آید ). سبیلی هم گذاشتم که باز این سبیل هم هنوز هم بیخ ریشم مانده. به اعتبار ریش و سبیل شغلی به من واگذار کردند و پشت میزی نشستم و گاهی از اوقات از این که رئیس موسسه مرا احضار میکرد و انجام کاری را از من میخواست به خودم باد میکردم و یا وقتی با چند تن از کارمندان موسسه در خیابان قدم میزدم احساس غرور میکردم و به خودم میبالیدم  که " این منم طاوس علیین شده" .

 

 

بر روی ادامه مطلب کلید کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

داستان - آخرین بوسه ! 

موضوع: داستان شنبه یازدهم آذر 1385 21:3

 

آخرین بوسه

 

 

اگر بگوئید ایکس علیخان را نمی شناسید من باور نمی کنم حالا نشانی هایش را میدهم ببینید خودش هست یا نه؟ ایکس علیخان هم مثل همه بچه ها به دنیا آمد کوچک بود بزرگ شد  کودکستان رفت بعد مدرسه بعد دبیرستان بعد هم خدمت نظامش را کرد.  وقتی که از نظام بر گشت چند صباحی دنبال کار گشت تا بلا خره کاری پیدا کرد مثل همه, همینکه دستش از بالا به دهانش رسید و از پائین به جیبش , پدر و مادرش یقه اش را چسبیدند که باید زن بگیری .

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط | لينک ثابت |

فلسفه شکل گيری انجمن
روزی روزگاری چندتا جوون تصميم می گيرن انجمنی درست كنن كه هميشه از حال هم خبر داشته باشن و به درد هم بخورن حالا هم دنبال آدمای با حال و با مرام می گردن كه تعداد اين جمع رو به ميليون برسونن.
كمكمون می كنيد؟
Powered by MyPagerank.Net